وبلاگ آنان:

دوستم دو سه سالی از من بزرگ‌تر است.

فوق لیسانسش را در رشته‌ی ادبیات گرفته و مدتی است که در دانشگاه تدریس می‌کند.

چون سن و سالش زیاد نیست، مثل برخی مدرسان، از برخی امتیازات
برخوردار نیست؛ از جمله این که در دانشگاه دولتی تدریس نمی‌کند؛ و با
امتیازات ویژه در دانشگاه قبول نشده…

الحق پسر خوش مشربی هم هست این دوست‌.

بگذریم، اصل حرفم مربوط به این است که در دانشگاه، دانشجویان
بر مبنای یک عرفِ نانوشته، هر کسیرا که تدریس کند، استاد خطاب می کنند.
دوستِ من هم از این قاعده مستثنی نیست و در کلاس، استاد خطاب می‌شود.

یک روز که برای دیدنش به دانشگاه رفته بودم، پُرسان پُرسان خودم را به دانشکده‌ای که گفته بود، رساندم و در دفتر بخش منتظرش ماندم.

نمی‌دانم چه شد که پریدم توی بحث دو نفر که راجع به مدرک استادی بود.

من هم که کلی ادعا داشتم و به دوستم می‌بالیدم، گفتم برای مثال همین آقای فلانی… از وقتی استادی‌اش را گرفته…

یکی از آن دو نفر حرفم را برید و گفت: ایشون مدرس‌اند، استاد نیستند…

جدالِ ما بر سرِ این‌که دوستم استاد هست یا نه، زیاد طول
نکشید؛ چون آن‌ها خیلی زود من را قانع کردند که این لفظ تنها تشریفاتی است و
استادی یک جایگاه علمی است که حداقل مدرک علمی مورد نیازش دکتری است و
قص‌علی‌هذا…

مخلصِ کلام این‌که آن‌روز من ندانسته سنگِ استادِ قلابی را به
سینه می‌زدم، در حالی‌که هم اهل علم، و هم اهل فن، می‌دانند کلمه‌ی استاد،
جدای از معنای عرفی و مصطلحش، برای کسی که با مدرک کارشناسی ارشد در
دانشگاه تدریس می‌کند- جدای از اهمیت رشته‌اش- لقمه‌ی بزرگی است.

حالا فرض کنید این آقای استاد بخواهد تحت لوای همین اسم در جامعه برای خودش دفتر و دستکی راه بیندازد… چه می‌شود…